۶۷
-
تاریخ: 1398/3/20 ساعت: 8:36
از سیاه نمایی و تلخ نویسی متنفرم. اما از این روزا می نویسم. باید بنویسم.اگه ننویسم می ترکم:) چون حالم به غایت مزخرفه...تقریبا از بعد عید هیچی نخوندم و این یه ماه آخر هم قرار نیست معجزه بشه. افکار مالیخولیاییم هم که از همیشه بدتره. هیچکس هم نمیتونه نجاتم بده :)
۶۸
-
تاریخ: 1398/3/20 ساعت: 8:36
دیشب داشتم با نازنین می حرفیدم و ازم پرسید فرست کیسمو از دست دادم یا نه. و خب هنوز اونقدر نزدیک نیستیم که بهش بگم که تاحالا پنج نفرو بوسیدم که چهارتاشون دختر بودن در نتیجه بهش گفتم نه. اونم گفت می خوای باهم امتحان کنیم؟ بازم نتونستم بهش بگم نه مرسی پارمیس هست گفتم جون بابا:/
۱۹ / ۳/ ۹۸
-
تاریخ: 1398/3/20 ساعت: 8:36
فندقِ ۱۸ ساله
یه چیزایی هست که نمی دونی.
-
تاریخ: 1397/12/3 ساعت: 11:58
به وضوح انقدر دلم تنگ شده که فیزیکو پرت کردم کنار، لپ تاپو روشن کردم و یه ساعته زل زدم به مانیتور و دارم فکر می کنم اصلاً انگار خدا یه سری آدما رو آفریده که تو بشینی و ادمایرشون کنی:)))) بعضی وقتا تنه
۵۴
-
تاریخ: 1397/12/3 ساعت: 11:58
تو چشمام نگاه کردی.گفتی که تصمیمتو گرفتی.تسلیم بودم.آماده بودم که خبر مرگمو بشنوم.اما باز غافلگیرم کردی...و من نفس کشیدم..نفسای عمیق..گریم گرفته بود،گریه خوشحالی.گریه آسودگی. پناه بردم به آغوشت که اشک هامو نبینی...شکر ❤
۴۵
-
تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 11:37
امشب هم اوضاع خفه کننده بود. انگار مثلا در حال غرق شدن در مرداب باشی. می دونی... حسّ بدیه واقعا که هِی نشه هِی نشه. حتی وقتایی که دست روی دست نمیذاری! دردناکه که حتی نمی دونی چجوری باید واسه آرزویی که
۴۶
-
تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 11:37
یعنی می ره..؟ولی اینجوری که قلب منم می ره باهاش..
۴۷
-
تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 11:37
این آهنگ همیشه منو به گریه میندازه.و لیریکش دقیقا احساسات و حال الآن منه.و اصلا برام مهم نیست که الآن به جای اینکه برم یه جا بتمرگم و شیمیمو بخونم بعد از سه بار گوش دادن این آهنگ گونه هام خیسن.. [دانلود]
۴۸
-
تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 11:37
آخرین باری که بدون استرس و فشار عصبی خوابیدم یادم نمیاد. درسام خیلی خیلی خیلی سنگینن و منم واقعا وقت کم میارم و مجبورم از خواب و حتی خوراکمم بزنم که بتونم فقط گوشهای از کارامو انجام بدم ولی بازم نتیج
۴۹
-
تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 11:37
واقعا نمی دونم چرا دوباره دیروز نشستم و به شر و ورای سلیطه خانوم گوش کردم و به این نتیجه رسیدم که یار حالش از من به هم میخوره و اندازه یه نخود هم منو نمی خواد تو زندگیش و کل روز بغض داشت خفم می کرد و
سید راست می گه.
-
تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 11:37
۵۰
-
تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 11:37
یا عین یخ سردی ، یا انقدر ابراز احساسات می کنی که طرف حالش به هم بخوره . آدم مزخرف رقت انگیز!
۵۱
-
تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 11:37
هر شب که می خوام بخوابم به خودم می گم "ناراحت نباش مح ! فردا حتماً روز بهتریه!" و همچنان روز بعدش اتفاقای تخماتیک تری میفته و هر روز فیس پالم های بیشتری نصیبم می شه :/ و در ادامه یه وقتایی مثل الآن ان
۵۲
-
تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 11:37
امروز با افتخار هیچی درس نخوندم:))) آخه کدوم خری جمعه بعد قلم چی درس می خونه؟ ( الآن یه ندایی از درونم میاد که میگه یه خری که آیندش براش مهمه :| ) راستش حدودای ساعت سه و نیم وسوسه شدم که یه چند تا دون
۵۳
-
تاریخ: 1397/11/23 ساعت: 11:37
به وضوح انقدر دلم تنگ شده که فیزیکو پرت کردم کنار، لپ تاپو روشن کردم و یه ساعته زل زدم به مانیتور و دارم فکر می کنم اصلاً انگار خدا یه سری آدما رو آفریده که تو بشینی و ادمایرشون کنی:)))) بعضی وقتا تنه
۹۶/۱۰/۱۳
-
تاریخ: 1396/11/1 ساعت: 12:59
من هنوزم میتونم نفسای گرمتو که میخورد به گردنم حس کنم لعنتی چجوری باور کنم که واقعاً دوسال از اون روز لعنتی گذشت؟
۳۵
-
تاریخ: 1396/8/24 ساعت: 9:02
روزای نبودنت...به ۵۰۶ روز رسید..و من هنوز..هر شب..عکساتو نگاه میکنم..عکساتو نگاه میکنم..عکساتو نگاه میکنم...
۲۵
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 7:00
۲۵ * دیگه دوسش ندارم نه دیگه نمیتونم دوسش داشته باشم کسی که من عاشقش بودم دیگه وجود نداره من این آدم بی رحمِ سنگدلو نمیشناسم اصلاً..=) ولی هنوز وقتی بهش فک میکنم بدترین حس دنیا میاد سراغم دیگه دلتنگش نیستم.. نه.. ولی دلم واسه اون روزایی که هرروز صبح یه دلیلی واسه از خواب بیدار شدن داشتم تنگ شده... ق...
۲۶
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 7:00
۲۶ * واقعاً حال مزخرفی دارم. دلم میخواد با یکی حرف بزنم ولی ..نه اینکه کسی نباشه ها..هست.ولی من نمیتونم مزاحم مردم بشم و وقتشونو با خزعبلاتم بگیرم.درواقع حالا که فک میکنم من تا حالا رو در رو با کسی درد و دل نکردم،فقط نشستم جلوشون و قبل از اینکه حتی یک کلمه حرف بزنم شروع کردم به عر زدن واسه همینه که ...
۲۷
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 7:00
۲۷ * یه عقده ای تو مدرسمون،برگشته به همه گفته “بعضیا انقد زشتتننن که میرن موهاشونو چتری میزنن که یه کم قیافشون بهتر شه!!" اولش که اینو شنیدم انگار که یه سطل آب یخ خالی کردن رو سرم.چون تنها کسی که تو مدرسه مدل موهاش چتریه منم!(._.) بعد با خودم گفتم وات د هل؟این یارو تاحالا قیافه خودشو تو آینه دیده که...