خرید بک لینک

درباره سایت

You left me

امکانات وب

آخرین باری که بدون استرس و فشار عصبی خوابیدم یادم نمیاد. درسام خیلی خیلی خیلی سنگینن و منم واقعا وقت کم میارم و مجبورم از خواب و حتی خوراکمم بزنم که بتونم فقط گوشهای از کارامو انجام بدم ولی بازم نتیجه اون چیزی که میخوام نمیشه و منم دلم میخواد بشینم گریه کنم. ولی بازم سعی میکنم خودمو آروم کنم و دست از تلاش بر ندارم چون باید به هدفم برسم و این حرفا.

من یه آدم هفده فاکینگ ساله ام، که کمتر از سه ماه دیگه میشه هجده فاکینگ سالم و به اندازه ی همسن و سالام در جامعه زندگی کردم و با آدما در ارتباط بودم. بعد من چطور هنوز آدما رو نمیتونم بشناسم؟ یا اشتباه میشناسمشون؟ چطور تا الان هیچ دوستی نداشتم که صمیمیتم باهاش بیشتر از دوسال طول بکشه؟ چرا هنوز درک نمیکنم که چرا همه در اولین برخورد از من متنفر میشن و اغلب این تنفرشون نسبت به من تا آخرش میمونه؟ چطور رو عواطف و احساساتم حتی یه ذره هم کنترل ندارم و جلوی آدمی که نباید، بروز میدم؟ چطور وقتی کسی که بهش اهمیت میدم، ایگنورم میکنه، میشینم زانوی غم بغل میگیرم و بجاش نمیگم آ دونت کر؟ چرا نمیتونم منظورمو به آدما درست منتقل کنم و به اونا این اجازه رو میدم که هر برداشتی که دلشون میخواد از حرفام بکنن؟ چرا همیشه باید خودمو به این و اون توضیح بدم؟ چرا تاحالا نتونستم یه رابطه ی نزدیک و بدون دراما با کسی داشته باشم؟ چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟خیلی سخته.اما تموم میشه!وقتی به عمقش فکر میکنم میبینم واقعا خندهداره! تنها دیفنسی هم که همیشه داشتم این بود؛ تموم میشه. همهی این مسخرهبازیا تموم میشه، همهی این اذیت شدنا تموم میشه، حتی همهی آدمایی که بیشتر از حدشون بهشون بها دادم هم تموم میشن. همیشه خودمو در ۴سال آینده تصور میکنم که توی فرودگاه ایستادم و چمدونامو میذارم زمین و میگم:"بالاخره!" میرم که یه زندگی جدید رو شروع کنم، یه جای دیگه، در یک نقش دیگه، با آدمای دیگه. و جدا از بحث آدمایی که ما در انتخابشون نقشی نداشتیم (مثل خانواده، همکلاسیها، اطرافیان و..)، همهی مشکلاتی که خودم با خودم دارمم تموم میشن. همهی ناامنیهام، همهی گریههای بی صدایی که معلوم نیست دلیلشون چیان هم تموم میشن. شاید من در ظاهر بخوام بگم من آدم فاکینگ با اعتماد به نفسیام ولی در درون خودم، هنوزم احساس کامل نبودن میکنم که باعث میشه خیلی عذاب بکشم. ولی اینا هم تموم میشن! چون میدونم شاید ۱۰سال دیگه، شایدم بیشتر، من میتونم سرمو روی شونهی کسی بذارم که میدونم از ته قلبش دوستم داره. همهی ایرادمو پذیرفته، اون چیزایی که شاید من دربارهی خودم نتونستم ببینم رو پیدا کرده و قدرمو میدونه. و اون موقع برمیگردم به الانم و میگم که چقدر احمق بودم.

برچسب: نویسنده: مهدی اکبری تاريخ: سه شنبه 23 بهمن 1397 ساعت: 11:37

صفحه بندی