امشب هم اوضاع خفه کننده بود. انگار مثلا در حال غرق شدن در مرداب باشی. می دونی... حسّ بدیه واقعا که هِی نشه هِی نشه. حتی وقتایی که دست روی دست نمیذاری! دردناکه که حتی نمی دونی چجوری باید واسه آرزویی که شده همه ی ذهن و زندگیت بجنگی.غمناکه و ملال آور. از یه جایی به بعد آدم دلش می خواد بیفته در قعر زمین. چون در این صورت دیگه چیزی وجود نداره که بخواد نشه. فرض کن از یه طناب آویزون باشی. زیر پات یه دره ی عمیقِ عمیق باشه. احتمالا تا لحظه ای که دستت خسته شه یا طناب پاره شه یا هرچی، ول نمی کنیش، طنابُ می گم. حتی اگر مطمئن باشی که فرسنگ ها از شهر و آبادی دوری، مطمئن باشی که اون طرفا آدم نمیاد، بازم با تمام قدرتت طنابُ می چسبی. محکم می چسبی. منتظر یه معجزه می مونی. یه اتفاق امیدبخش. منم طنابُ محکم چسبیدم. اما دستام ... انگار دارن خسته می شن. بیا و اون معجزه، اون اتفاق امیدبخش "تو" باش. این طوری همه چیز خوب می شه. اما...
برچسب:
نویسنده: مهدی اکبری