امروز با افتخار هیچی درس نخوندم:))) آخه کدوم خری جمعه بعد قلم چی درس می خونه؟ ( الآن یه ندایی از درونم میاد که میگه یه خری که آیندش براش مهمه :| ) راستش حدودای ساعت سه و نیم وسوسه شدم که یه چند تا دونه تست عربی بزنم اما تا کتابو باز کردم خوابم گرفت،و تا رفتم بخوابم مامان گفت میای بریم خرید؟ منم از خدا خواسته:)))
تو راه برگشت یه دختری رو دیدیم که داشت فال حافظ می فروخت.:) :)یه فال خریدم ازش، توی فالم نوشته بود خیلی بی خودی عصبانی ام (!) در حدی که دارم سلامتیمو به خطر میندازم و باید به خدا توکل کنم و این داستانا ..ولی جناب حافظ!خدمتتون عرض کنم که شما هم انگار نفستون از جای گرم بلند می شه،چون من برای عصبانیتم کاملاً دلایل موجهی دارم! مثلاً همین امروز صبح وقتی رفته بودم حوزه امتحان ، داشتیم با بچه ها حرف می زدیم، برگشتم گفتم که من حس می کنم قراره امروزو گند بزنم.اون وقت، خانم "پ" عزیز و البته فضول، که اگه وقتی رو که برای پیگیری تراز و درصد من و بقیه می ذاره، به درس خوندن اختصاص می داد،قطعاً پیشرفت می کرد، گفت : انقدر زر نزن! اونم نه از روی شوخی و حتی تیکه انداختن.بلکه کاملاً از روی خصومت/حسادت یا هرحس آشغالی که نسبت به من داره.و من فقط سکوت کردم،فقط خودخوری کردم،می دونم این مسئله شاید خیلی بی اهمیت به نظر بیاد اما واقعاً وجود چنین آدمایی منزجرم می کنه.و این اولین باری نبود که گه خوری من / بقیه رو می کرد و من واقعاً باید جوابشو می دادم ولی اون لحظه واقعاً جمله ای پیدا نکردم که بتونم باهاش شدت تنفر و انزجارم رو ابراز کنم. و متاسفانه خب حس تنفر توی من خیلی قویه.مثلاً من اگه عاشق یه نفر باشم شاید بتونم مخفیش کنم اما اگه از یه نفر بدم بیاد یا ناراحت باشم از دستش ده مین هم نمی تونم عادی رفتار کنم و دلم می خواد با تک تک جمله هام بهش بگم " ازت متنفرم! ازت متنفرم! ازت متنفرم!" و در نتیجه من تا زمانی که به فرق سر تا نوک پای این خانوم نرینم اعصابم آروم نمی شه!!وات د فاک ایز رانگ ویت می!
تراز آزمون امروزم کپی پیست قبلیه بود:))فقط ده بیست تا بیشتر :| (از "پ" جان بپرسید قطعاً دقیق تر از من یادشه!!!) واقعاً نمی دونم چرا همش درجا میزنم.چرا پیشرفت نمی کنم؟؟کم کم دارم نا امید میشم.
اون وقت با وجود همه اینا من عصبانی نباشم جناب حافظ ؟هان؟
برچسب:
نویسنده: مهدی اکبری