واقعا نمی دونم چرا دوباره دیروز نشستم و به شر و ورای سلیطه خانوم گوش کردم و به این نتیجه رسیدم که یار حالش از من به هم میخوره و اندازه یه نخود هم منو نمی خواد تو زندگیش و کل روز بغض داشت خفم می کرد و تا ساعت هشت که برم خونه هیچی درس نخوندم بعدشم خودمو حبس کردم تو اتاق و انقدر گریه کردم که جونم در اومد :)))) ولی امروز وقتی حرفای یار و شنیدم دوباره شدم همون دیوونه ی خل مشنگ قبلی و الآن خوبم. خیلی خوبم=)
خیلی دوسِش دارم چیکار کنم ؟=)))))))))
برچسب:
نویسنده: مهدی اکبری