به وضوح انقدر دلم تنگ شده که فیزیکو پرت کردم کنار، لپ تاپو روشن کردم و یه ساعته زل زدم به مانیتور و دارم فکر می کنم اصلاً انگار خدا یه سری آدما رو آفریده که تو بشینی و ادمایرشون کنی:)))) بعضی وقتا تنها چیزی که دلم می خواد اینه که نامرئی بشم و همینجوری که داره درس میخونه نگاش کنم! اصلا نیازی ندارم باهاش حرف بزنم، اون میتونه حرف بزنه و من فقط گوش کنم، مهم نیست اگه مخاطبش من نیستم!
میتونم تک تک مژه های بلندش رو بشمارم و ساعت ها به اون پوست صاف و خوش رنگ و بی نقص خیره شم! تو اون چشای خمارش غرق شم و خودمو با ادکلنش خفه کنم و زیر لباساش دفن شم و همه تیکه کلام ها و کارای کوچیکی که میکنه و خودش نمیدونه رو حفظ کنم!همه خطوط و خم و راست بدنشو نقاشی کنم و فقط تو همین یه مورد دستمو بکشم لای موهاش...در مورد لب ها هم هیچی نمیگم!
برچسب:
نویسنده: مهدی اکبری