خرید بک لینک

درباره سایت

You left me

امکانات وب

خیلی بی معرفتی :)

لیاقتِ مجنون این نبود :)

برچسب: نویسنده: مهدی اکبری تاريخ: شنبه 4 آبان 1398 ساعت: 11:50

خواستن همیشه توانستن نیستمن تو را می خواستمتوانستم؟لب داشتم بوسه خواستمتوانستم؟دست داشتم آغوشتوانستم؟گاهی خواستن توان نداردزورش به رفتننبودننیست شدننمی رسد که نمی رسداو هم که گفته کوه را به دوش می کشدادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهدی اکبری تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 3:01

انقد غذا نخور تا بمیری اصلاً.
انقد گریه کن که جونت دربیاد.
درس نخون آفرین.به جاش اورثینک کن فقط.
عالیه.
همینطور ادامه بده .

برچسب: نویسنده: مهدی اکبری تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 3:01

حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم...

برچسب: نویسنده: مهدی اکبری تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 3:01

[Download Link]

برچسب: نویسنده: مهدی اکبری تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 3:01

سه هفته طول کشید که تونستم با این قضیه کنار بیام و به عنوان یک تراژدی تو زندگیم بپذیرمش،اما حالا که به کُنهِ ماجرا فکر می کنم در عین تلخ بودن مسخره و مضحک هم هست.

قلبم درد میگیره اما نمیتونم جلوی زهرخندم رو هم بگیرم =)

تاحالا با همچین پارادوکسی مواجه نشده بودم.

برچسب: نویسنده: مهدی اکبری تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 3:01

من الآن یک موجود پاره ام که اولین روز دانشگاهشو تو یه روز فاکینگ گرم تجربه کرده و واسه اولین بار از بی آر تی و مترو استفاده کرده و شونصد بار تو دانشگاه گم شده و چون هنوز کارت دانشجوییش آماده نبوده از سلف بهش غذایی که رزرو کرده رو ندادن و دو هزار تومن ضرر کرده :D

برچسب: نویسنده: مهدی اکبری تاريخ: سه شنبه 16 مهر 1398 ساعت: 19:29

میشه یکی به من بگه چطور این اتفاق افتاده؟!

برچسب: نویسنده: مهدی اکبری تاريخ: سه شنبه 16 مهر 1398 ساعت: 19:29

فقط خدا میدونه چقدر انرژیم برای هر کاری کمه،چقدر ناامیدم الآن و دیگه هیچ آرزویی ندارم،هیچ رویایی ندارم،چقدر ادامه دادن سخته،تنها چیزی که حس میکنم درده،دردِ فیزیکی.چقد نفرت تو قلبم جمع شده،کاش همه چی آادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهدی اکبری تاريخ: سه شنبه 16 مهر 1398 ساعت: 19:29

دراز کشیدم رو تخت،سعی کردم یه کتاب بخونم،که مامان یهو اومد تو و گیر داد بیا بریم بیرون.منم اصصصلاً حوصله نداشتم.و خب قطعاً واسش غیر طبیعی جلوه کرد چون من همش دارم غرغر میکنم که بریم بیرون! گفت چته؟چی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهدی اکبری تاريخ: سه شنبه 16 مهر 1398 ساعت: 19:29

I'll cry until the candles bu down this place.

برچسب: نویسنده: مهدی اکبری تاريخ: سه شنبه 16 مهر 1398 ساعت: 19:29

مکالممون بیشترش سکوت بود ، اونم مثل من داشت سعی میکرد بین هجوم اشکهاش نفس بکشه.

برچسب: نویسنده: مهدی اکبری تاريخ: سه شنبه 16 مهر 1398 ساعت: 19:29

یعنی کسی تو این دنیا هست که تنهاتر از من باشه؟:)

برچسب: نویسنده: مهدی اکبری تاريخ: سه شنبه 16 مهر 1398 ساعت: 19:29

- اون چیه؟+ داشتم نامه ی خداحافظیمو می نوشتم :)- می شه ببینم؟سرمو تکون دادم یعنی آره.نامه رو براش خوندم.سرشو بلند کرد. عزیزم :") اونم بغض کرده بود- مح ؟+ جونم- واقعاً می خوای اینو بهش بدی ؟+ آره :)به ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: مهدی اکبری تاريخ: دوشنبه 20 خرداد 1398 ساعت: 8:36

درست مثل اینه که یکی بشینه طناب دار خودشو ببافه نه؟=)

برچسب: نویسنده: مهدی اکبری تاريخ: دوشنبه 20 خرداد 1398 ساعت: 8:36

صفحه بندی