- اون چیه؟
+ داشتم نامه ی خداحافظیمو می نوشتم :)
- می شه ببینم؟
سرمو تکون دادم یعنی آره.
نامه رو براش خوندم.
سرشو بلند کرد. عزیزم :") اونم بغض کرده بود
- مح ؟
+ جونم
- واقعاً می خوای اینو بهش بدی ؟
+ آره :)
به کتاب دینیم نگاه کردم و وانمود کردم دارم دینی می خونم تا معلوم نشه دوباره چشمام پر از اشک شده..هر چند انقدر جلوی شمیم گریه کردم ..دیگه واسش عادی شده =)
اونم درس نمی خوند.زل زده بود به پایه ی میز.
زیر لب گفتم "ای کاش می شد همین امشب بمیرم"
اخم کرد "چرا چرت میگی؟"
برچسب:
نویسنده: مهدی اکبری