دراز کشیدم رو تخت،سعی کردم یه کتاب بخونم،که مامان یهو اومد تو و گیر داد بیا بریم بیرون.منم اصصصلاً حوصله نداشتم.و خب قطعاً واسش غیر طبیعی جلوه کرد چون من همش دارم غرغر میکنم که بریم بیرون! گفت چته؟چی شده؟کسی بهت حرفی زده؟و بلاه و بلاه.گفتم هیچی حوصله ندارم.گفت خب بیا بریم بیرون حالت عوض شه.هرچی میگفتم حوصله ندارم مصر تر میشد.گیر دادنش عصبیم کرد.زدم زیر گریه. وسط گریه با خودم فکر میکردم که حالا چه توجیهی بیارم؟! هی میگفت چی شده؟میگفتم نمیدونم.بعید میدونم باور کرده باشه.اما کوتاه اومد چون میدونست چیزی بهش نخواهم گفت.گفت حتماً به خاطر پریودته هورمونات به هم ریخته.منم دیدم بهونه دستم اومد،گفتم آره شاید. بعد گریم شدید تر شد،خودمم باورم نمیشد انقدر حالم بد باشه.بغلم کرد،گفت چیکار کنم حالت خوب شه؟ گفتم نمیدونم.اگه یه کلمه راست امشب از دهنم در اومد همین بود :)
برچسب:
نویسنده: مهدی اکبری