فقط خدا میدونه چقدر انرژیم برای هر کاری کمه،چقدر ناامیدم الآن و دیگه هیچ آرزویی ندارم،هیچ رویایی ندارم،چقدر ادامه دادن سخته،تنها چیزی که حس میکنم درده،دردِ فیزیکی.چقد نفرت تو قلبم جمع شده،کاش همه چی آسون تر بود.کاش منم میتونستم مثل خیلی از آدمایی که حتی شایستگیشم ندارن،حالم خوب باشه.اما از خوشحالی فقط وانمود کردنش و تجربه کردم.به جاش دارم تو اشتباهاتم غرق میشم و به نظرم تنها چیزی که میتونه این درد و تموم کنه مرگه.
حس میکنم دیگه نمیتونم تحمل کنم.دیگه نمیتونم بجنگم.
کاش بمیرم.
برچسب:
نویسنده: مهدی اکبری