آدم از یه جایی به بعد میفهمه که توو زندگیش به طرز عجیبی تنهاس! توو زندگی به هیچکس نباید وابسته بود. به هیچکس نباید تکیه کرد. و به هیچکس نباید امید داشت.. آدم باید خودش به همه جا برسه. تنهایی. آدم باید همه چی ُ خودش داشته باشه. از خودش. تنهایی واسه به دست آوردنش تلاش کنه و به دستش بیاره. این هیچکس که میگم شامل افراد خانواده هم میشه. و حتی شامل نزدیکترین افراد خانواده یعنی پدر و مادر. باید کار کرد. جون کَند. و حتی جر خورد! اما به احدی وابسته نبود! این سخته. ولی باید بهش رسید.
خدا هست... و این شاید تنها دلگرمی ِ زندگی باشه...
دیشب شب عجیبی بود.خیلی حالم بد بود.بازم تپش قلب گرفتم..دو تا پروپنانولول خوردم و مثل همیشه بی تاثیر بود.شاید واقعاً به یه نوار قلب احتیاج داشته باشم..ولی همه اینارو حواله کردم به بعد کنکور.چشم پزشکی هم باید برم.چشمام ضعیف شدن.بگذریم.فک کنم یه سالی می شد که نماز نخونده بودم.انقد با چادرنماز و سجادم احساس غریبگی می کردم که خجالت کشیدم:)).واقعا این مدت کم آوردم..قلبم شکسته..با خدا حرف زدم..بهش گفتم خودت بهتر می دونی تو دلم چی می گذره..گفتم کمکم کن به مشکل که میرسم خودت اولین کسی باشی که یادش میفتم نه که آخریش باشی. بهش گفتم درسته که تنهام ولی تو هستی. کمکم کن به جاها و چیزایی که میخوام برسم، تنهایی برسم. فقط خودم توش نقش داشته باشم و خودت. گفتم میدونم هستی ولی بیشتر باش. اونقدر باش که هرچی که اذیتم میکنه دیگه به چشمم نیاد...
برچسب:
نویسنده: مهدی اکبری