یه روز یه چیزی توی وجودش جوونه زد. جوونه ای که خورشید قلبشو بعد از مدت ها روشن کرده بود. جوونه روز به روز بزرگتر می شد. اون قدر بزرگ شد که گل داد. بوی گل، حالا تمام وجودشو پر کرده بود. از عطر گل نازک و لطیفش سرمست بود. اما یه روز تصمیم گرفت، گل قشنگشو برای یک نفر بچینه. اون یک نفر اما... پرپر کرد آخرین ثمره ی این باغو.
برچسب:
نویسنده: مهدی اکبری