دیشب به گه ترین شکل ممکن گذشت.صبح حالم خوب بود و بعد یهو دوباره احساس خفگی اومد سراغم و الآن حالم از عالم و آدم به هم میخوره. فقط دلم میخواد بخوابم که از فکر و خیالای آشغال تو سرم خلاص شم که نمیتونم چون من یه احمق بی خاصیتم که فردا امتحان داره. گریه نکن الاغ تو فردا نهایی داری پاشو گمشو اشکاتو پاک کن احمق پاشووو درستو بخون
پس این کابوس کی تموم میشه؟ تا کی بیام اینجا کص ناله کنم ؟!؟؟ تا کی گریه کنم تا صبح !؟ تا کی همه چی اینجوری بمونه ؟؟؟ همش نفس تنگی دارم همش دستام میلرزن .. خدایا نمی خوای تمومش کنی؟ دلم میخواد اونقدرسرمو بکوبم تو دیوار ، تا پیشونیم از وسط بشکافه. میخوام شیر گازو باز کنم ، کبریت بکشم ، هممون باهم بسوزیم !
برچسب:
نویسنده: مهدی اکبری