۲۸
*
هرشب و هرشب یادم میاد که ده قدم باهم فاصله داشتیم و من نمیتونستم از پشت اون غرفه های لعنتی بیام بیرون که ببینمش،نمیتونستم صدای لطیفشو بشنوم،نمیتونستم برم به پاش بیفتم و بگم یا منو بکش یا دیگه نرو...اون نمیدوست که توی فاصله یِ چندقدمیش دارم عر میزنم،هرچند اگر میدونست هم براش فرقی نداشت.بعد از اون روز بارها و بارها به خودم و بقیه گفتم که دیگه دوسش ندارم..ولی زر مفت بود..همش...
هیچوقت تو زندگیم انقد احساس ضعیف بودن نکرده بودم.هیچوقت انقدر احساس احمق بودن نکرده بودم.من فقط یه احمق بودم که تو هرجور دلت خواست بازیم دادی و میدونی دردناک ترین بخشِ ماجرا چیه؟اینه که میدونم این آخرین شبی نیست که از فرط دلتنگی به نوشتن پناه آوردم.
خب دیگه من برم تویِ رختخوابم به اون چشمایِ خوشگلت فک کنم بعدشم انقد گریه کنم که خوابم ببره ..شب بخیر.
¡
برچسب:
نویسنده: مهدی اکبری