۳۴
*
یه عطر لامصب داشتم که فقط صرفاً چون بوی اونو میداد خریده بودمش.این کارگرایِ لعنتی ای که قرار بود وسایل جدید اتاقمو بیارن اتفاقی انداختنش پایین شکست .و من خبر نداشتم تا شب که رفتم تو اتاق تا بخوابم.و نیازی به توضیح نیست که چه حالی شدم وقتی رفتم تو اتاق:)))
اما بعد مدتها این اولین باری بود که بدون گریه و فشار عصبی خوابیدم.تا خود صبح همش حس میکردم تو بغلشم :))))
¡
برچسب:
نویسنده: مهدی اکبری